Bad Omens
5 Seconds of summer

Magic Spirit

 

صفحه‌ی ارسال مطلب جدید رو باز می‌کنم و فقط بهش خیره می‌شم

در حال اینکه برام غریبه به نظر می‌رسه، زیادی آشناست..

دلتنگی بیشتر از هر موقعی قلبم رو به درد میاره

نمی‌دونم چی بگم، چی بنویسم، از کجا شروع کنم

راستش رو بخواید یکم ترسناکه

زمان خیلی زیادی گذشته و به نظرم یه توضیح بدهکارم

یه موقع‌هایی هست که اتفاقاتی که پشت سر هم برات رخ می‌دن مدام تو رو به مرز نزدیک می‌کنن و در نهایت از لب پرتگاه با تمام توان پرتت می‌کنن پایین و تنها چیزی که برای مدت زیادی ادامه داره سقوط و فقط سقوطه

تراپیستم می‌گفت "خونه" برای رده سنی نوجوون‌ها بخش بزرگی از هویتشون حساب می‌شه و به هیچ وجه نباید جابه‌جا بشه، حالا تو داشتی با اثرات اولین مهاجرتت کنار میومدی که توی یه مدت زمان کوتاه دو تا دیگه رو تجربه کردی

در کنار همه اثراتی که همین مورد به تنهایی روی زندگیم داشت..

وسطش ورشکستگی و جمع شدن شرکت بابا اینا و در اثر اون، سخت شدن اوضاع داخل خونه و یه عامل خیلی مهم دیگه به اسم کنکور

جمع شدن همشون روی هم، باعث شدن ریحانه‌ی اون موقع نتونه تحمل کنه و تنها راهی که به ذهنش می‌رسید قطع رابطه با دنیا بود

و اون موقع انقدر احساساتم قفل شده بودن که نمی‌تونستم پردازش کنم این کار درسته یا اشتباه

فقط این رو می‌دونستم که هر ارتباط حضوری یا مجازی ای با آدم‌ها اضطرابم رو هزار برابر می‌کرد

ترکیب اون افسردگی و این اضطراب با اون عوامل احتیاج به زمان زیادی داشتن

و با توجه به گارد شدیدی که خانواده نسبت به مصرف قرص داشتن، حتی بیشتر هم طول کشید

بعد از اون، از برگشتن می‌ترسیدم

نمی‌دونستم با چه واکنش‌هایی قراره رو‌به‌رو بشم

و فکر می‌کردم که I won't be welcome here

قراره یادآور روزهای تلخ باشم و همون بهتر که فراموش بشم یا فقط یه خاطره‌ی محو ازم باقی بمونه

پس به برنگشتن ادامه دادم

اما خب.. همه چیز یادم مونده و می‌مونه و فکر کنم هیچوقت هم قرار نیست از یادم بره...